قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

قفسه کتاب های دکتر کتاب فروش...!

شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
ن : دکتر کتاب فروش بزن زنگُ ()

حاج علی یگانه یا کتابدار یگانه!

کلمات کلیدی :همچون یک داستان

"کشاورز و دهقان و مرد نژاد /  نباید که آزار یابد ز داد

 

 

یکه می‌خورم و از او می‌پرسم شاهنامه را چطوری می‌خوانی؟ داس را در دستش محکم‌تر می‌کند و لبخندی تلخ می‌زند و می‌گوید: "یک روزی رسول پرویزی در آن خانه که درش از بیرون باز می‌شود می‌نشست و من برایش شاهنامه می‌خواندم. روزگارانی بود..." ماجرا برایم جالب می‌شود. وقتی این آبادی تک خانواری را از دور می‌‌دیدم فکرش هم نمی‌کردم که کسی اینجا رسول پرویزی، نویسنده داستان‌های کوتاه، را بشناسد. رزم رستم و اشکبوس را از بر برایم بخواند و بگوید ماهی سیاه کوچولو را دوست دارد و از دخترای ننه دریای شاملو، قصه توپک قرمز پارسی‌پور، خورشید خانوم اعتمادزاده، عزاداران بیل غلامحسین ساعدی و حاجی آقای صادق هدایت برایم بگوید."

 

لذت خواندن اینجا رو از دست ندید!

داستان مردی‌ست که سالهای سال عاشقانه هایی با کتاب و کتابداری داشته!

 



سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
ن : دکتر کتاب فروش بزن زنگُ ()

پاییز، چشم در راه بهاری نیست

کلمات کلیدی :همچون یک داستان، از کتابخوانده هایم

"وقتی گفت می‌خواهی زنده‌ات کنم من سال‌ها بود که مرده بودم. سال‌ها بود که درد مردن و عذاب جان کندن را فراموش کرده بودم. از آخرین باری که مرده بودم سال‌ها می‌گذشت. اما من هنوز از یاد‌آوری آن وحشت داشتم. گویی زخم‌های مرگ هنوز التیام نیافته بودند. دوباره گفت: "می خواهی از مرگ بیرون باورمت؟" من در تردید بین شیرینی زنده شدن و تلخی مرگی که باز انتظارم را می کشید بودم که او با دست هاش که از جنس دوست داشتن بودند مرا از اعماق مرگ به سطح زندگی آورد و من عاشق شدم...."

گمون کنم پاییز پریسال بود... آره، صبح یه روز پاییزی بود که با صدای در زدن پست‌چیِ دوست داشتنیِ عزیزِ محترم از خواب پریدم... میدونستم خودشه آخه کم پیش میاد کسی درخونه رو تو این وقت از روز بزنه،با اون در زدن کلیدی‌ش و نقطه نقطه های بی‌رنگ جامونده روی در خونه! طبق یه قرار نانوشته بین من و آقای پست‌چی اگه بیشتر از یه ربع، انتظارش طول کشید اون باید بسته رو از بالای در بندازه تو، حالا گیرم پست سفارشی باشه یا پیشکش!

این عمده برخوردهای من با پست‌چی بوده، اما... اما الآن دقیقا یادم نمیاد که اون روز، بسته رو مستقیما از ایشون گرفتم یا از تو حیاط ورداشتم، اما خب به هر حال از این دو حالت خارج نیست که یا کتاب‌فروش با موهای شلخته و صورت تند تند شسته شده و گاها حتی فقط آب زده جلوی پست‌‌چی ظاهر شده و با تقدیم احترامات و کمال عذرخواهی به خاطر زهره‌ ترک کردن ایشون، بسته رو گرفته یا اینکه بعد از گذشت ربع قرن از عمر آب خورده بسته، اون رو مامان‌خانم از رو زمین برداشته و با کلی توپ و تشر و قربون صدقه رفتن که "کتاب‌فروشم رو  خواب ببره دنیا رو آب می‌بره" کتاب رو روی میز اتاق گذاشته یا حتی گاهی واسه این که سر به سر پسرش بذاره اون رو تا آخر شب به‌ش نداده!

من، اما اون روز برخلاف دو پیشامدِ تصادفیِ غیرِ مستقل از همِ بالا خودم کتاب رو از رو زمین برداشتم! با کلی اشتیاق بسته رو باز کردم و به رسم عادت، روی پاکت خالی اون نوشتم (... الآن متاسفانه اون پاکت رو ندارم و به حسب قانون احتمالات مینویسم) تاریخ 1389/11/17، کتاب " روی ماه خدا را ببوس" از طرف "جیره کتاب". کتاب رو همون روز شروع نکردم، روز بعدش هم نه و همین‌طور روزهای بعدش... یک ماه بعد من فرصت کردم کتاب رو بخونم و خیلی زود هم تمومش کنم. کتاب شیرینی... نبود، اما خب من از سبک آقای مستور واسه نوشتن کتابش خوشم اومده بود و تو لیست "کتاب‌هایی که باید قبل از مرگ خواند" خودم، نوشتم "مصطفی مستور" بعد یه سرج کردم و از چند و چون نوشته‌هاش مطلع شدم!

همه‌ی این‌ها گذشت تا همین دو هفته پیش که به واسته کتابٰ‌فروشی برخط "آدینه بوک" کتاب‌های "چند روایت معتبر" و "استخوان‌های خوک و دست‌های جذامی" مستور رو همراه چندتا کتاب دیگه خریدم و بعد از یک هفته، البته با وجود قول 3 روزه‌شون (و صد البته این‌بار خودم از پست‌چی محترمِ عزیزِ دوست داشتنی)تحویل گرفتم.

دلم براتون بگه که کتاب چند روایت معتبر رو به این دلیل که تاریخ نگارش جلوتری داشت اول شروع کردم، با خوندن های شبانه و گاها زیر نور ماه... که نه، تلفن‌شخصی! کتاب روایت‌های پراکنده‌ای داشت، البته این پراکندگی از فصل دو به بعد که، تازه میفهمی قراره با دستانک‌های بی سروته ای سروکار داشته باشی خودش رو نشون میده. سخته که ببینی فصل اولی که این‌قدر خوب نگارش شده، یک‌باره جای خودش رو به چندتا فروداستان میده! البته جای جای این کتاب کم نیستند متن های قشنگ و آراسته تا در برابر عطش ادبی خواننده‌ش خودنمایی کنند. پاراگراف اول این پست هم نمونه ای از یکی از این متن‌ها بود! هر چند داستان بعد از اون اصلا شایسته متن بالاش نبود.

کتاب "چند روایت معتبر باعث شد تا دست به عصا و ذره‌بین به دست کتاب "دست‌های خوک و استخوان های جذامی(شما خواستی برعکس بخون)" رو بخونم اما خب هنوز به میانه کتاب نرسیده بودم که گفتم بسه!!! "مستور" دیگه بسه!!!!!

 

 پی نبشت1: کتاب "روی ماه خدا رو ببوس" رو آقای شهریر به لطف "جیره کتاب"شون برای من فرستادند. از من می‌شنوید، شما هم عضو بشید، لطف آقای شهریر قطعا شامل حال شما هم میشه!

 پی نبشت2: شغل "پست‌چی" رو خیلی دوست دارم، آقای پست‌چی شهر من مرد مهربونیه آخه خیلی صبوره و همیشه اونه که خبرهای خوش رو بهم می‌رسونه مثل گواهی نامه، کارت خدمت یا کلی بسته کتاب که جیره یکی از بهترین هاشه! تجربه خوبی بود اگه هر کدوم از ما واسه یه هفته پست‌چی شهرمون میشدیم!

 پی نبشت3: ببخشید اگه سرتون رو درد آوردم، از اینکه وقت‌تون رو برای خوندن متن من صرف می‌کنید... ممنونم!

 

بیربط نبشت1: قبل‌تر‌ سوالی پرسیده بودم در مورد اینکه حاضرید کتابی رو دوباره خوانی کنید یا اصلا میونه‌تون با دوباره خوانی چه‌طوره؟! این بار اما خوشحال میشم به این سوالم جواب بدید:...

     ـ آیا تا به حال شده کتابی رو نصفه کاره رها کنید؟! اون کتاب چی بوده؟!‌ و صد البته اینکه هیچ وقت خواستید تا کتاب نیمه رو به سرانجام برسونید؟ و یا اینکه دیگه هیچ وقت سراغ اون کتاب نرفتید!



سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
ن : دکتر کتاب فروش بزن زنگُ ()

اگرنامه

کلمات کلیدی :طرح و بازی وبلاگی

اول از همه، سلام! چند روزی میشد که تو وب یه سری از دوستان یه بازی وبلاگی راه افتاده بود که البته حوصله م نمیشد منم شرکت کنم. اولش تو وب رستاک بود که دیدمش اونجا یه لینک هم از فاخته گذاشته بود و البته وقتی اونجا رفتم دیدم کار کار پیچک بوده! بعد دیدم توت فرنگی هم بازی کرده اونجا رو هم خوندم و خوشم اومد اما خب هنوزم واسه قانع شدن زود بود! بعد سر و کله بازی از وب بابک جان پیدا شد و بعدتر هم تو وب مریم معمار مطلب رو دیدم و به خودم گفتم دیگه باس آستینی بالا بزنی... اما به خودم که اومدم دیدم ای وای حواسم نبود آستین کوتاه پوشیده بودم...

و چنین شد که.... ما هم بلی!!!!!

 

اگر ماهی از سال بودم: معلومه دیگه... "آذر" میشدم حتما! هرچند که فکر کنم اردیبهشت میشدم بهتر بود!

اگر یک روز هفته بودم: "پنج شنبه"، مخصوصا شبش که فرداش جمعه ست و آدم می تونه تا بوق بووووووووق بیدار بمونه!نیشخند

اگر یک عدد بودم: نمیدونم چرا بیشتر بچه ها گفته بودن 7 ولی خب من "8" میشدم!

اگر جهت بودم: "شمال جنوبی" چه طوره؟!

اگر همراه بودم: یه همراه خنگ و کودن

اگر نوشیدنی بودم: "شیر کاکائو" و البته "چای داغ" اونم بی وقتش

اگر گناه بودم: "کتاب دزد!!!" میشدم، خب بعد که خوندنش تمام میشد پسش می دادم خب!

اگر درخت بودم: "چنار" یا به قولی کنار... همه جا هم هست!

اگر گل بودم: "رز" یه برگ آبی یه برگ زرد یه برگ سفید یه برگ سرخ یه .... . درد!!!! نخند، خب دوست دارم!

اگر آب و هوا بودم: "کولاک" زمستون!

اگر رنگ بودم: سرخ

اگر پرنده بودم: مطمئنا تو قفس جا نمی گرفتم!

اگر صدا بودم: زمزمه همراه همه یه جمعیت که یه شعر کودکانه رو می خونن، البته میتونه به سبک سرود های توی کلیسا باشه!

اگر فعل بودم: راهنمایی که بودم فعلم "جلس" ینی "نشستن" بود.

اگر زمان بودم: "یه دقیقه بعد کنکور" که یه تنگ آب یخ میریزی رو خودت یا میریزن روت!

اگر یک خیابان بودم: مهم نیست فقط یه کتاب فروشی داشته باشه حله!

اگر یک فیلم بودم: "افسانه 1900"

اگر یک پزشک بودم: کتاب میفروختم!

اگر یک پنجره بودم: از این پنجره چوبیا میشدم که شیشه هاش رنگارنگه... هرچی قدیمی تر با ارزش تر!

اگر تاریخ بودم: همون روز خوشِ ....

اگر ساز بودم: قطعا "ویولن"

اگر کتاب بودم: شاید با خودت فکر کنی حتما شب ممکن میشدم، ولی نه میشدم "همچون یک داستان" "دنیل پناک"!

اگر شعر بودم: خیلی مشتاق بودم که یه سروده از فریدون مشیری باشم

                                                                              ...بی تو مهتاب شبی...

اگر طبیعت بودم: بابام عاشق "دریا" ست، منم مجنون!

اگر حس بودم: تو همون حس غریبی... شوخی کردم حسی که همه فامیل دور هم هستن و میگن و میخندن و خوشحال و سرخوش واسه بچه ها داریم برنامه خوش!

اگر میوه بودم: "پرتقال"

اگر شکلک بودم:سوال

 

 پی نبشت1: شاید بهتر بود تیتر مطلب رو "دیدنامه" میذاشتم، واسه مقدمه میگم!

 پی نبشت2: اون دوتای آخر رو فقط رستاک کار کرده بود... خب منم خوشم اومده بود نوشتم!

 

 بیربط نبشت1: خدایش جگرم حال اومد وقتی خوندمش، دوستای عزیزی که هی دست روی دل من میذارید، شمایی که سوال داشتی... جان من دو بخش آخر اینجا رو حتما بخونید! - بحث منتفیه!



شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱
ن : دکتر کتاب فروش بزن زنگُ ()

بمان ای آنکه چون تو پاک نیست

کلمات کلیدی :گلبانگ دشت آشنا

 

تابوت اگر دو مرده را جا می داشت...

 من آن جا می بودم،  کنار تو!

 

ما بندگان ناگزیریم، اما...

حالا که هجران پیشانی نوشت مقدر آدمیست

این درخت که اینک تکیه گاه توست، امروز منم!

این درخت که امروز منم، فردا تابوتت

 

بمانی درختت می شوم

                                     بمیری تابوتت!

 

+ علیرضا روشن ـ کتابِ نیست ـ نشر آموت

 

 پی نبشت1: از علیرضا روشن چیز زیادی نمیدونم، حداقل نه در حدی که بتونم اینجا چیزکی در مورد ایشون بنویسم! اما انصافا کتاب نیست ایشون واقعا زیبا و پسندیده نگاشته شده! در مورد نشر آموت هم... از اونجایی که سایت شون باز نمی شد یا شاید من نتونستم بازش کنم ترجیح دادم لینک فیس بوک این انتشاراتی رو تو وب قرار بدم که خیلی دلچسب هم نیست اما خب شاید بتونه یه اونس اطلاعات بهتون اضافه کنه!

  پی نبشت2: اگر چند خط بالا رو خونده باشید حتما ماجرای سایت نشر آموت دستتون اومده... اخیرا سایت رو، به راه کردند با این تفاوت که فعلا در شکل و شمایل یک وب هست صرفا برای اطلاع رسانی نه در قواره توانایی های یک سایت برای نشر آموت!

ـ با رفتن به اینجا میتونید وارد سایت نشر آموت بشید!



یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱
ن : دکتر کتاب فروش بزن زنگُ ()

ملرزان پا و دست!!!

کلمات کلیدی :آقا سر تصویر برداری بودیم یهو!!

ـ نور... صدا... حرکت!!!

ـ مولانا میگه: ...؟؟ میگه: ...؟؟؟

ـ کات!!! [دسته صداهای درهم و برهم] یه بار دیگه میگیریم، آماده؟!....

  سه، دو، یک... حرکت!!!

ـ مولانا میگه: ....؟؟ به جونه خودم من نمیگم، مولانا میگه! میگه:

"بر سر هر لقمه، بنوشته عیان/ که فلان بن فلان بن فلان/ هین توکل کن، ملرزان پا و دست/ رزق تو برتو ز تو عاشق تر است"



شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠
ن : دکتر کتاب فروش بزن زنگُ ()

آقا... خانم... یه قطره وب لطفا!!!

کلمات کلیدی :

دلم براتون بگه که نزدیکای عید و اگه عقلم بخواد دفیق تر بگه حدودا 2 روز مونده تا سال تحویل....! الآنم اما شما که شمایید و منم که کتابفروش و خدای بالا سری که هیچی ازش پنهون نیست و از شما هم چه پنهون که....

 که اگه نمیام تو دنیای جاز و سر نمی زنم به در خانه مجازیتان دال بر بی معرفتی و بی احساسی _و خلاصه_ وغیره ... نذارید! گویا در تاریخ چند بهمن نود یه قبض میاد در خونه ما و از اونجایی که من اولین نفری بودم که اون رو میبینم قبض رو یه نگیاه میکنم و میذارمش یه جا که جلو چشم ملت باشه و بابای گرامی هم لطف کرده نزول اجلال فرموده قبض را دیده و کتاب رو پرداخ... آخ ببخشید قبض رو پرداخت کنند! گویا تو این یک ماه برخلاف عادت مالوف کسی اونجا نمیره و قبض رو... بی خیال دیگه تلفنمون رو قطع میکنن!

حال هم توی یکی از خرید های عید آمده ایم بازار و بنده که کوچیک شما باشم و شما سرور خانواده رو پیچوندم و توی یک عدد صندلی نرم و گرم یک عدد کافی نت جا خوش کردم.... عجب! البته شما جملات پیشین رو نادیده همی گرفته و هرکه را دیده و شنیده بگویید کتابفروش را حین خریدن و چانه زدن کفش و پیرهن و کلهم البسه و چه میدانم حین خریدن کتاب عید دیده اید و اصلا و ابدا که راه کافی نت از طرف دیگر بوده و ما را بر آن کوره راه گذری نبوده سالیان دراز!!!!!!

+ عید پیشاپیش مبارک....!

+ منم برم که این دکان البسه دارد تعطیل میکند!

+ خداییش آن جاز بالا را حظ بردید!



دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠
ن : دکتر کتاب فروش بزن زنگُ ()

بازی وبلاگی پرواز با هزار تومنی... شما هم بازی؟!

کلمات کلیدی :طرح و بازی وبلاگی، آش و سبزی، برس!!

به سرپرستی معجزه گر بازی وبلاگی قشنگی درست شده تحت عنوان "پرواز با هزار تومنی". طرح البته پیش از این به یه سبک دیگه با عنوان "با یه هزار تومنی میشه چه کار کرد؟!" بین دنیای مجاز و حقیقت مرسوم بوده! به هر بار این بازی یا طرح یه ورژن جدیدتر و صد البته هوس انگیزتر از نمونه مذبور هست! هدف البته باز هم نهادینه کردن حس و حرکت پسندیده کمک به همنوعه ...! وجه جالب این بازی اینه که برخلاف سایر بازی های وبلاگی فقط به زمان بازی محدود نمیشه و در سطح سرگرمی باقی نمی مونه و میشه یه عادت واسه همه ما که همیشه باهامون بمونه! شرح بازی رو خود معجزه گر تو وبش کامل بیان کرده و من اگر بخوام بگم میشه تکرار مکرارت پس با رفتن به لینک بالا می تونید از چند و چون این مهم مطلع بشید!

+ ضمنا در صورت هم بازی شدن به معجزه گر خبر بدید!!

 

 پی نبشت1: در مورد موسسه محک و عضویت در اون هم این نکته رو باید عارض بشم خدمتتون که سعی کنید تلفنی عضو بشید و اگه برخط (آنلاین!!!) این کار رو کنید باید صبر کنید تا با شما تماس بگیرند! تلفن:  23540-021 (لینک عضویت اینترنتی در محک)

پی نبشت2: حرف آخر اینکه ما که بازی .... شما هم بازی آیا؟!

 

بیربط نبشت1:چه خیال انگیز و جانبخش است تبریک تولد یک دوست.... میس تیچر جان عزیز تولدت مبارک!



چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٠
ن : دکتر کتاب فروش بزن زنگُ ()

جایزه کتاب سال مهر....! (+تکمیلی)

کلمات کلیدی :آش و سبزی، برس!!

اینطور که معلوم است موسسه ای تحت عنوان مهر طه که مربوط به دختران بی سرپرست هست ازمدت ها پیش یعنی حدود تابستان امسال برای ترغیب دختران موسسه مسابقه ای را تحت عنوان "انتخاب بهترین کتاب نوجوان سال" به داوری خود بچه ها راه اندازی میکند و حالا بعد از مدتها قرار است 22 اسفند بهترین ها را انتخاب کنند... البته بنده همین امروز از وجود همچین طرحی مطلع شدم! اما از آن جایی که شخصا از برگزاری یک همچین جشنواره و مسابقه ای لذت می برم و به پیشنهاد چهار ستاره سعی کردم تا حد امکان در این رابطه اطلاع رسانی کنم!

آدرس: تهران، خیابان ولیعصر، نرسیده به مطهری کوچه مجلسی، پلاک 27

 

 پی نبشت1: اگه مایل باشید میتونید در چهار ستاره مانده به صبح کلیات مراسم رو بخونید و اگه مشتاق بودید تشریف ببرید و جای کتابفروش رو هم خالی کنید! این هم وبسایت موسسه مهر طه !!!

 پی نبشت2: امروز یعنی 22 اسفند 90 مراسم برگزار شد و طبق قرار قبلی شش اثر که متشکل از سه کتاب ایرانی و سه کتاب ترجمه شده بودند به عنوان برگزیدگان این مسابقه از سوی داوران نوجوان مهر طه معرفی شدند... نتایچ مسابقه به قرار زیر میباشد...

سه اثر تالیفی برگزیده:

- «کبوتر سفید کنار آینه» اثر احمدرضا احمدی

- «اولین روز تابستان» نوشته سیامک گلشیری

- «عاشقانه‌های یونس در شکم ماهی» به قلم جمشید خانیان

سه اثر ترجمه ای برگزیده:

- «جادوگر بیکار» اثر جانی روداری با ترجمه مهناز صدری

- «مسافرخانه نصف ماه» با ترجمه نسرین وکیلی و پارسا مهین‌پو

- «سفر جادویی پنج خواهر» ترجمه پروین علی پور

 

...شما میتونید مشروح این خبر رو اینجا بخونید!